آينه رفته است وآينه اي در پيرايه دان به جا نهاده.
از آن زمان که چهره اي زيبا در آن نمي افتد،به تالاب خزان زده مي ماند.
سراسر سال پيرايه دان را در نگشودم،
امروز گرد آن زدودم تا نشان خسته ي سيمايم را بنگرم.
آينه را چون فرو هشتم،اندوهم فزون شد
زيرا که در آن دو اژدهاي به هم پيچيده بود.!!!!!!!!
از آن زمان که چهره اي زيبا در آن نمي افتد،به تالاب خزان زده مي ماند.
سراسر سال پيرايه دان را در نگشودم،
امروز گرد آن زدودم تا نشان خسته ي سيمايم را بنگرم.
آينه را چون فرو هشتم،اندوهم فزون شد
زيرا که در آن دو اژدهاي به هم پيچيده بود.!!!!!!!!
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 8:46 عصر روز جمعه 23 آذر 1386
.jpg)