تو را ديدم.از تنگناي زمان جستم. تو را ديدم.شور عدم در من گرفت. و بينديش که سودايي مرگم.کنار تو،زنبق سيرابم. دوست من، هستي ترس انگيز است. به صخره ي من ريز،مرا در خود بساي،که پوشيده از خزه ي نامم.که تو را مي خوانم
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 7:24 عصر روز سهشنبه 20 آذر 1386