پنداشت که کودکيست روي ايوان نور
وچشيد از لبخند مادرش و خوابيد در آغوش سخاوتش
خسته از بلندي روز وضو گرفت در حوض سرد خاطره
خانه شان کلبه اي بود در آن دشت ها
به تماشاي خورشيد سرخ نشست
که طلوعش گمشده بود در غروبش
شرم را قايم کرد پشت بال هاي پروانه اي
وخود را زد به شاليزارهاي افق
درک کرد زمين آلوده را و حس کرد انديشه ي گلي را
گم شد تا به جست و جويش بيايند
به دنبال طلوع دويد که گمشده بود پشت چشمهايش
بادکنکي هوا کرد و رفت در سحر پروازش
روشنايي هاي آن وادي سو سو زد در نفس هايش
به روي پر متکايينشست وخواب ديد پواک هاي طلايي محبت را .
(از کتاب تقدس مه نوشتم)
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 10:0 عصر روز شنبه 15 دي 1386
.jpg)