*بسم الله رب النور العظيم...*
صدايي مي آيد گويي از دوردست مرا مي خواند .
خواندني آشنا اما غريب
پياپي گوشزد مي کند که بيا راه اينجاست،نترس تو تنها نيستي...
نمي دانم که خيال است يا اوهام
نمي دانم که شيطانيست يا الهام
هرچه هست حس عجيبيست،گويي سرچشمه اش ناپيدايي لطيف است
باز صدايي مي آيد...
مرا مي خواند،به راهي نام آشنا، که عزيزترينم به من مي آموزدش.
به راه مي افتم،راهي تازه ونو.
که چه سخت است ، دشواري اين نو.
مي نشينم لب جويي خندان، مي چشم از در خمرش رندان.
چشمه اش در جنگليست به تازگي صبح.
صورتي خوش مي نمايد لبخند برونش...
محو در خنده ي لبخند مي شوم...
ناگاه، چه سنگين شده ام ، به خود مي نگرم، واي بر من !
زانوانم ،دست وپا زنان التماسم مي کنند، دستانم هريک به فکر خود هستند تا از مرداب رها شوند...
ناگاه دستاني گرم آغوش لرزان دستانم را محکم ،آرام ميکند.
مي کشاند روح وذهن و تنم را تا اوج،ليک با بال و پري رهايم ميکند.
حال مي فهمم که آن چشمه، فنايم مي کند،
حال مي فهمم که آن راه ،از تن رهايم مي کند،
حال مي فهمم که يک قدم در راهش، تا اوج رسايم مي کند....
جالبه اگه بعد از نماز يه قلم وکاغذ دستتون گرفتيدو خوب تمرکز کرديد و وضو وحالت معنوي رو هم نگه داشتيدو.......
تازه اونوقته که اگه نتونستيد بنويسيد: من اسمم رو عوض مي کنم !!! نظر
.jpg)