بـاز سنگيـني هجـران تو کوبيـد سرم وز سـوز عـدم بـاز بـلرزيـد تـنـم
از شـرم نگـاه تـو بيـافتـاد سـرم وز تـرس جـزاي تـو بخشـکيد لبــم
گـر ز نور رحمتت باز از اين خواب پرم در پـي صبـح تو باز توشـه ي شب ببرم
ور ز بـانـگ جـرسـت برخـيـزم همـچـو جغـدي بـه خموشـي خيـزم
دانـم چه شـود از سيـهِ ايـن کـارم بـاز مستانه سيـاهي ز سيـاهي خواهـم
درمسـاله ي عقـل جـوابي خـواهـم کـه چرا سخت زيان کار ولي اشرف مخلوقاتم
اي خـدايي که بگفـتي آفريـن بر ذاتـم بنگر و ببـخش که هم اکنـون در پي هيهاتم
اي کـاش به هـمه عمرکنـارت بـودم چـو غـلامي همچنان حلقـه به گوشت بودم
اي کاش دگر در پي صبح تو غروبي نکنم ور کنم ،در خود صبح ،غروبي ابدي ساز کنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن و حرف دل:چه قدر ازشما دور شده ايم ، ناگهاني...
پ.ن: همه ي زنگيمان شده تکرار ، همه اش....
پ.ن:راستي لطف کرده و بگوييد که شعرمان که سروديم چگونه بودست؟ همين............
.jpg)