پرم از اشک و نياز........................................................
دلم مي سوزد...
تا چشم کار مي کند، خورشيديست که درونم شعله ور است.
دلم تنگ است...
تا دل جاي خالي يافته ، تنگي را مهمان کرده است.
من از کجا آمده ام؟
تا گوش مي شنود در تنهايي من اين حرف پر است.
روزگاري پر بودم از باران...
ناگاه چه شد که با دستان شعله خاک شدم؟
شاد بودم ازعطر وجودش...
ناگاه چه شد که از حال خوشم زار شدم؟
ياورترينِ يارها،يارم بود...
ناگاه چه شد که به تنهايي گرفتار شدم؟
اي کاش
..............................................................
اي کاش دستان آفتاب برمن سايه اي روشن زند.
اي کاش آفتابِ تاريکي هايم اين بار از شرق طلوع نکند.
اي کاش لطافت هوايش تنها نياز دستانم شود.
اي کاش در ميان آبشار هدايتش روح وجسمم ساييده شود.
.....اي کاش.اي کاش.....
اي کاش.اي کاش..
اي کاش .
نظر بديد
.jpg)