دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليک پاهايم در قير شب است.
***
رخنه اي نيست در اين تاريکي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي کنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
***
نقش هايي که کشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي که فکندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
***
دير گاهي است که چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.
سهراب سپهري
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 1:46 عصر روز دوشنبه 20 اسفند 1386
.jpg)