آنگاه که غبار خستگي از روزمرٌِگي روي تنم نشسته بود ، تو دستم را گرفتي ،اما من...
آنگاه که جاهلانه از تو برگشتم به تاريکي، تو به يادم بودي ،اما من...
آنگاه که اسير قفس تاريکي بودم ، تو دستم را گرفتي، اما من...
آنگاه که فراموشت کردم و نگاهم رو به آبشار عشق بود ، تو به يادم بودي ، اما من...
و آنگاه که فهميدم آخر اين آبشار مرداب است وغرقه ام در اندوه آن، باز تو بودي که دستم را گرفتي، اما... من ...
حال چه خسته ام از اين همه بختِ بخت برگشته
حال چه خسته ام از اين همه خستگي
حال چه خسته ام از اين همه تباهي وتکرار
حال چه درونم تنهاست
حال که خودم از تو دور شدم، چه درونم تنهاست...
اي اميد ازلي تا ابدي ، خداوند خدايا!!!
همه تو حموم قانون فيزيک کشف مي کنن ما هم تو حموم شعر مي گيم!!!
راستي حالا شما که اومدين تو وبلاگم خوب نظر بدين ديگه!!!
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 1:22 عصر روز جمعه 23 آذر 1386
.jpg)