مرغ خوشخوان سخن، خواموش من!!
باورت مي شد چنين لالت کنند
باورت مي شد که همچون خاک راه
دوست دارانت لگدمالت کنند
گرچه اينک دور اندوه است و درد
مرد بايد بود در اين راه،مرد
يک نفس از مهرورزي وا ممان
يک قدم از شيوه ي خود وا مگرد
آه اي خو کرده با غم هاي سرد
بي گمان اين درد درمان مي شود
من يقين دارم که آن نامهربان
از خطاي خود پشيمان مي شود
دور خاموشي به پايان مي رسد
نغمه ها سر مي کشد از ساز تو
مرغ خوشخوان سخن، خواموش من!!
باز هم گل مي کند آواز تو
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 7:13 عصر روز پنجشنبه 6 دي 1386
.jpg)