کوه غم را که تو بيني به روان شعر من همه اي دل بـگذارش به حسـاب من وتنـهايي من
ظلم تاريکي شب گر تو نديده اي هنوز همه شب آي که آيد به سراغ من وتنـهايي من
هاي وهوي اين خموشي نيست بر کس پيدا ناکسانند که گريند به حال من وتنـهايي من
سوز سر را ،حال دل را خدا داند وبس بس که پر زد به قفس جاي به جاي من و تنـهايي من
جوي انديشه ي، روشن به چراغ دل من قرن هاييست که روان است به سوي من وتنـهايي من
قرني که کسي داد بر اين جوب بلند دسته اي گل که ببـُرد آبروي من وتنـهايي من
هر چـه بود و هر نبـود در دل مـن نيـست شد در عمق هسـتِ من وتنـهايي من
و نباشد به دلم کينه ي دنيا جز خود آزاد که بُـگذشت وبخـنديد به روي من وتنـهايي من
هر که هستـي هر چه هستي بپــّا نکند که بشکند شيشه ي عمر من وتنـهايي من
هر که هستي هر چه هستي تو بدان ارزش کس نشود همسنگ به سنگِ من و تنـهايي من
نکني وصف زِ اين عشق حتّي دمِ گوش نزني بانـگ زِ غفـلت زِ يادِ من و تنـهايي من
چمنِ خشکِ دل من نيــست هرز چون به رضوان هم رفت وصف عشق من وتنـهايي من
10/3/87
.jpg)