
به من نگاه کن ...
با چشمي که کمينگاه آهوان است...
که بي پرنده ترين درختم
بي ستاره ترين آسمان .
سال هاست که از کرشمه باران تو مي گذرم...
بي چتر و باراني .
حال تو ايستاده اي در باران ، با تپش سرد سينه ات.
و يک ريز مي بارم بر شوره زارهاي چترها و عطرها و ترانه هايت
که باقي مانده در طعم سرد خاک.
حال ديگر جدا شده اي از نخ نگاهم
چون بادکنک ماه...
و کور سويت دور ميشود ...
دور ... .
نويسنده : ا .کامراني » ساعت 10:34 صبح روز دوشنبه 27 خرداد 1387
.jpg)